تبليغاتX
دختر بی خیال
دختر بی خیال
جمعه بیست و نهم آبان 1388
لحظه ای با من باش ...  

نشسته ام عکسهای قدیمی را نگاه میکنم ... حیف که عکسها همه دیجیتالی هستند ... هیچی مثل دیدن عکسها توی آلبوم لذت بخش نیست ! نه این عکسهای موبایلی که شاید بعضا با دوربین گرفته شده باشد ... لمس ادمهای توی عکسها از توی آلبوم خیلی لذت بخش تر است از وقتی که آنها را توی مونیتور نگاه میکنی ...  

چه حسهای عجیبی به آدم دست میدهد از دیدنشان ! انگار که خیلی گذشته باشد ... خیلی سال ...   

میدونید حتی بعضی از عکسها چنان منقلبم کرد که بغض کردم ... چقدر بعضی از آدمهای توی عکسها دور هستند ! آنقدر دور که دیگر دستت به هیچ کدامشان نمیرسد و تو میمانی یک حسرت و دلتنگی ... میدونید بعضی وقتها گریه کردن را خیلی دوست دارم ! همینطوری الکی ! اصلا ممکن است موضوعی هم نداشته باشد ...

 

لحظه ای با من باش  

تا که از تو نفسی تازه کنم 

تا از آن لحظه ی با تو سفر آغاز کنم 

سفری تا ته بیشه های سرسبز خیال 

تا به دروازه ی شهر آرزوهای محال 

سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها

از میون دشت پر خاطره ی ترانه ها 

لحظه ای با من باش ...  

 

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
حذف خاطرات ...  
از دوستای گلم خواهش میکنم بهم بگنکه ایا میشه خاطراتو حذف کرد...

شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بردارم
و به دامن بي تار و پود روياها بياويزم.